عروسی - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 20:18
اصلا وقت نمیکنم بنویسم عروسی نزدیگه متاسفانه تا یک ماه دیگه هم نمایشگاه داریم .... منم هیچ تابلو اماده نکردم دوتا نمیه کاره دارم . فاصله عروسی و نمایشگاه فقط یک هفته هست ... از یه طرف امیر میگه رها بریم خرید واسه عروسی از طرف دیگه استاد .برادر امیر میگه رهااااا کارای نمایشگاه مونده ! فعلا از دست این...
امیر من :( - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 20:18
دیروز رفتیم واسه گرفتن عکس .. صبح آرایشگاه بودم ..خیلی عوض شدم یعنی خودمم فکر نمیکردم ! امیر امد دنبالم . گفتم نگام نکن میخوام با لباس منو ببینی ... رفتی محل عکسبرداری یه خونه خیلی کلاسیک و قدیمی بود ... مه دخت دوست مامانم مسئول کارای فیلم برداری عروسی هست . با هم رفتیم توی اتاق گفت امروز باید این ل...
وقتی حرف نمیزنی - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 20:18
دیشب امیر روی تخت من خوابید منم تا 4صبح حدودا فیلم دیدم اخرش روی کاناپه خوابم برد . یک ساعتی میشد که بیدار بودم ... حدود ساعت 8بود . امیر همیشه صبح خیلی زود بیدار میشه . مخصوصا اگه خونه من باشه صبحانه اماده میکنه . چند بار رفتم و امدم دیدم اصلا حرکتی نداره . صداش زدم . بی فایده بود . خیلی سخت بود وق...
عشق! - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 20:18
امیرررر .. دوست ندارم اصلا یه رفتاری از خودت نشون میدی که ادم پشیمون میکنی این قدر واست جنگیدم ! رفتارت این قدر زشت بود که مهرداد گفت هر چیزی لیاقت میخواد متاسفانه حیف دیر رسیدم تو شاید منظورش نفهمیدی اما من فهمیدم ... داره تاریخ محرمیت تمام میشه کارای عروسی انجام ندادیم ! خیلی ناز امدی واسه عکس و ک...
سکوت - تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 0:39
این روزا بیشتر بهت افتخار میکنم نمیدونی سکوتت در مقابل بعضی ادما چههه قدر دلچسبه ... مخصوصا رفتارای مهرداد . امروز صبح مامان از تو تعریف کرد :) اولین بارش بود .... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 18:29&nbsp توسط رها |
ادمای کثیف - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
نوشتم دیروز چی شد اما پاک.کردم مگه میشه یک زن به همسرش این جوری خیانت کنه ... از دیشب حالم بده به کسی نگفتم .. چند بار حالم بهم خورده . کاش دوربین های مداربسته کارگاه چک نمیکردم . دیشب به استاد میگم شما دوربینا چک میکنید ؟ گفت راستی دوربین ها یادم نبود پیام دادم به امیر . گفتم میگی به برادرت دوربینا...
مامانی - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
امیر امد خونه :) خیلی هم خسته هست .... :( بمیرم واسش کارش به روحیه بالا نیازه ... این جور ادما باید تمام اتفاقات کارشون بزار پشت در و وارد خونشپن بشن با لبهای خندون . اما بعضی وقتا ادم نمیتونه ... :( امیر امشب خیلی نابوده . بابا روزای اول میگفت کارت باید عوض کنی . چند شبه خونه نرفتم . خونه مامان امی...
عاشقی - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
مهم نیست بقیه چی فکر میکنن اما تصمیم گرفتیم عروسی نگیریم. یعنی من نمیخوام . قرار شد خونه من بفروشیم و با پول جهیزیه یه خونه بزرگ تر نزدیک خونه مامان امیر بگیریم ... مامان امیر خیلی ناراحته گفت میدونم خانوادت مخالفن دلشون یک عروسی بزرگ میخواست . وقتی مامان گریه کرد ... امیر رفت توی اتاق . وقتی امد بی...
جدایی - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
باید فکر کرد عصر قراره بریم مشاور ... دو نفری . به امیر گفتم اگر قرار جدا بشیم تو تصمیمت چیه قبول میکنی؟ گفت نمیدونم من فقط تصمیمی میگیرم که تو خوشبخت بشی + نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:42&nbsp توسط رها |
شاااااام - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
مشاور نمیتونه کمک کنه . گیج بودیم گیج تر شدیم ! مشکل ما اینه که اطمینان به هم نداریم حتی به خودمون . به امیر گفتم من اصلا قول نمیدم یه روزی بتونم خیلی ساده زندگی کنم ... اونم نمیتونه قول بده از بی پولی کم بیاره و تحمل این داشته باشه که خونه و ماشین ازمن بوده ! خوبیش اینه که داریم خیلی خونسرد با این ...
عشق تو - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
ازم انتظار دارن با خانوادم دعوا کنم ! اما نمیتونم ... فکر میکنن با حرفایی که بهم میزنن میتونم امیر فراموش کنم اما نمیشه .... امیر این روزا با من مثل غریبه ها رفتار میکنه . وقتی میخنده اشک توی چشماش جمع میشه . میگه رها تو چه جوری میتونی بخندی ! خب بخاطر این که با تو هستم . اصلا مگه قراره تمام دختر پس...
مهمون - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
یههه خبر خوب امیر داد :)))) البته پیشنهاد بود زنگ زد گفت تو که این قدر دستپختت خوبه نمیخوایی مامان و برادر منو دعوت کنی !!!! جیغ میزدم پشت تلفن ... واییییی فردا مامان و استاد و امیر میان خونم . از خوشحالی نمیدونم چیکار کنم:)) به مامان که زنگ زدم گفت زحمتت نمیدم گفتم خیر باید بیایید . گفت تو فقط قول ...
داماد از فرنگ برگشته - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 19:41
مهمونی ساده 4 نفری تبدیل شد به یک مهمونی بزرگ ... امروز خیلی سعی کردم لبخند بزنم ...فکر نمیکردم این قدر تحملم بالا باشه . تمام مدت حواسم به امیر بود با کسی دعواش نشه ... سعی میکردم امیر حرفای بابا نشنوه. .. امیر نزدیکم نمیشه اما امروز از روی لجبازی فقط با من بود ... حتما باید کنارش مینشستم . واسم می...
2 - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 15:00
خب من یک عدد معمار هستم عاشق نقاشی :) طبق معمول مث بقیه ادما وقتی مدرک گرفتم کار نبود .واسه همین رفتم به کارگاه یک دوست که استاد نقاشی بود ...همون روزهای اول گفت دختر تو هیچ استعدادی در نقاشی روی بوم نداری میایی اینجا فقط آلودگی صوتی ایجاد میکنی ...اون موقع ها من خیلی دختر شادی بودم :( + نوشته شده د...
4 - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 15:00
امیر ... نمیدونم درمورد امیر از کجا شروع کنم ... امیر هیچ وقت بهم خیانت نکرد و همیشه دوسم داشت ... اما ما درگیر لجبازی های الکی شدیم .بعد یه مدت کارگاه بودم اونم میومد ... همیشه حواسش به من بود .. یه روز یه فنجون هات شاکلت داد دستم گفت تو
5 - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 15:00
یه روز استاد واسه برادرش ازم خاستگاری کرد ... امیر خجالتی بود ... من به کسی نگفتم . استاد هم خیلی طول کشید تا بیاد رسما خاستگاری. این مدت عالی بود . عالی ... من تنها زندگی میکنم . شب خاستگاری این قدر بدشانسی اوردم که دیر رسیدم . خونه ماما
6 - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 15:00
ساکت شده بودم فکر میکردن فراموش کردم اما نه ... کارگاه نمیرفتم ... یه روز استاد زنگ زد گفت میخوام همراه چندتا از بچه ها صبح ها بری کمکشون یکی از دیوارهای شهر بچه های معماری داشتن طرح با موزایک میزدن .. گفتم بلد نیستم گفت میدونم ولی برو حد
7 - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 15:00
شایان عاشق بود اما ... دل من پیش یکی دیگه . . نزاشتم طول بکشه این ماجرا و رفت .... امیر شده بود یه سوزن توی انبار کاه پیداش نمیکردم ! هیچ کجا نبود . وقتی میرفتم کارگاه میگفتن اگر یک دقیقه زودتر امده بودی . میتونستی ببینیش . برای سه ماه
یک روز دیگه هم در کنار تو - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 15:00
از گذشته نوشتم فقط کمی از الان بنویسم .امروز استاد برادر امیر خیلی دیر امد کارگاه ...با بچه ها نشستیم فقط نگاه هم کردیم ...خیلی خسته بودم دلم دوش اب گرم میخواست .. به امیر گفتم من میرم خستم . گفت نه صبر کن ... بدون هماهنگی با من وقت دکتر